تبليغاتX
زندگی من

زندگی من

سلااااااااااااااااااااااممم

وااااااااااااااااااااااای خیلی وقت نیومدم چقدر بد

تو این چند ماه اتفاقای جورواجور خیلی افتاد هم بد بودن هم خوب بازم میگم خدایا شکرت

دوباره دارم تنها میشم ندا دوستم که مث خواهرم ارشد دانشگاه فردوسی مشهد قبول شده داره اخر هفته میره غصم شده  ولی خیلیییییییییییییییییییی خوشحال شدم که بهترین جا قبول شده من بیشتر از اون ذوق و شوق دارم.منم دارم میخونم که امسال امتحان بدم خدا خودش کمکم کنه خیلی سخته باید خیلی تلاش کنم دوست دارم مشهد قبول شم آرزوی از دوران دانشجوییم

خدایا ازت کمک میخوام تنهام نذار.نذار ناامید شم مثل همیشه پشتم باش

نوشته شده در Sat 10 Sep 2011ساعت 8 PM توسط زهرا|

سال ۹۰

یه سال جدیده دیگه اومد چقدر زود گذشت سال ۸۹ مثل یه چشم بهم زدن.مثل این میمونه همین دیروز بود این همه اتفاق خوب و بد افتاد

سال ۸۹ هم برام خاطره بد داشت هم خوب بداشو فراموش کردم خوباشو میگم یکی که همون اول سال با عممو عموم اینا رفتیم دوره خلیج فارسو گشتیم وااااااای چقدر خوش گذشتیکی از خاطرات خوب دیگم بهترین دوستم اسما جونم رفت خونه بخت اینقدر خوشحال بودم ولی عروسیش با عقد عموم یکی شد زیاد نتونستم تو جشن عروسیش بمونم

بهترین اتفاق خانوادم و خودم جشن دامادی داداشم بودهمون داداش رضام که عاشقشم براش میمیرمدوماد شدو منو تنها گذاشتولی یه خانم گلی داره که نگوووووووو مینارو هم خیلی دوستش دارم مثل خواهری که ندارم.

اتفاق خوب بعدی زندگیم قناری عمه ست پسر داداش رسولمو میگم اسمش امیرعلی من بهش میگم قناری از موقعه ای که وارد این دنیا شده زندگیمون یه جور دیگه شده قوووووووووووورررربوووونت برم من عمهههههههههه

ووووووو آخرین اتفاق خوب زندگیم این بود که به سلامتی دانشگاهمو تموم کردم

خدا جونم از اینکه این همه اتفاقات خوب تو زندگیم پیش آوردی ازت ممنونم

 

نوشته شده در Wed 30 Mar 2011ساعت 0 AM توسط زهرا|

خاطرات

چند روزه میخوام بیام بنویسم اما اینترنتم قطع بود مودمم خراب شده بود همشم تقصیر این شرکت دیده بان نت

چهار سال و نیم گذشت از دانشگام مثل برق و باد باورم نمیشه که اینقدر بزرگ شدم که مدرک لیسانس گرفتم.یادم میاد همین دیروز بود با کیف گردالیه سبزم رفتم آمادگی دست تو دست بابام یه کوچولو موچولویی بودم عین خاله ریزه

از یه طرف خوشحالم که دانشگام تموم شد از یه طرفم ناراحت.خوشحالیم از این که دیگه دانشگاه مسخرمو نمیبینم دوستش نداشتم هنوزم میگم لیاقتم اونجا نبود ولی خدای من شکرت که بی دغدغه بود ناراحتیمم از این که بیکار شدم باز دانشگاه بود سرگرم بودم

چقدر از این دانشگاه خاطره دارم هم بد هم خوب حتما از خاطراتم مینویسم

پس تا بعد

نوشته شده در Sun 6 Mar 2011ساعت 8 PM توسط زهرا|

 

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب‌هایش به گل‌میخ‌های طلایی گره خورده‌اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف‌های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده‌ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده‌ای کرد و گفت: من آماده‌ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی‌هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته‌ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت: دوست من، گل‌میخ‌های طلای چادر من در زمین فرو رفته‌اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می‌کند.

در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می‌شود. این را وارستگی می‌گویند.

نوشته شده در Wed 2 Mar 2011ساعت 6 PM توسط زهرا|

امروز می خوام درمورد عشق و دردسراش بنویسم

تو این موضوع موندم که خوبه آدم عاشق بشه یا نه؟؟؟!!

ولی امروز به یه نتیجه ای رسیدم که آدم باید دیوونه باشه عاشق بشه آخه خیلی سخته بخوای همه مواردو دردسراش تحمل کنی صبر عیوب می خواد فکر کنید منی که صبر خیلی زیادی دارم کم آوردم خیلیم کم آوردم نمی دونم چیکار کنم خدایای من کمکم کن حالم اصلا خوب نیست

راست میگنا که فاصله عشق و نفرت به اندازه یه تار مو من امروز تجربش کردم.اینکه میگن کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده راست گفتن!

به این نتیجه رسیدم فقط باید عاشق خدام باشم و خانوادم که الانشم هستم فقط همینا برای آدم میمونه عشق اونا هم واقعیه

عاشق داداش رضامم میپرستمش برام اسطورست تو همه ی موارد عشق پیشرفت موفق بودنش تلاشش تحملش تو همه چی که فکر کنین

نوشته شده در Sat 5 Feb 2011ساعت 4 PM توسط زهرا|

خدایا به امید تو...

سلام

اولین دفعه است که دارم مطلبی رو خودم می نویسم این انگیزه هم از زن داداشم گرفتم به نظرم کار خیلی جالبی اومد.

قراره اینجا من از همه چی بنویسم دلتنگیام, خوشحالیام, اتفاقات,خلاصه از همه چیو همه کس...

اینجا میشه دفتر خاطراتم,حرفایی که کسی رو ندارم بهش بزنم

 

نوشته شده در Mon 31 Jan 2011ساعت 6 PM توسط زهرا|



Design By : P I C H A K . N E T